سیزده سال فریاد بی پاسخ از پشت دیوارها... نصرالله نیکفر

خرید بک لینک

سیزده سال فریاد بی پاسخ از پشت دیوارها

با به میان آمدنِ دولت جدید در افغانستان توده های خسته از جنگ تنها به پدیدۀ آرامش،بازسازی و همبستگی چشم دوخته بودند؛ جنگ مردم را خسته (گوسفندی) ساخته بود. نظام بر پا شده روی ویرانههای پس از جنگ، امید می رفت یک حکومت عاطفی، دلسوز و ملتپرور باشد.

نظامِ که بعد از نشست بُن در افغانستان قامت بر افراشت، در واقع یک نظام ساده نبود، از پشتیبانی گستردۀ جامعۀ جهانی گرفته تا سرمایه های سرازیر شده همه و همه به آرمانشهری می ماندکه تنها افغانستان به آن رسیده بود.

خیلی ها به این اندیشه بودندکه افغانستان دیگر از چنگال بدبختی ها رها شده است و روز به روز بِهبود پیدا می کند زخم های خونینش و همین سان بسیاری امیدهای دیگری که همه سراب شدند.

دولتمردان در گوش های خویش پنبه نه انداختند بل گوش های خود را کاه گِل کردند و پیش چشمان خود را دیوار های بلند سمنتی بر افراشتند، تا نبینند و نشنوند که ملت در چه روزی به سر می برد، نشانی های دادخواهی و دادوری فساد، پیشه کردند،پست های حکومتی به حراج گذاشته شد،سرمایه ها مصرف شد مگر هیچ سازوکاری به میان نیامد.

حکومت مرکزی در پیّ استحکام قدرت فردی خویش برای دوام چوکی بر آمد، دشمنان میهن آهسته آهسته سر برآوردند بعد از سه سال نا امنی ها آغاز شد، انتحار و انفجار آرامش مردم را به هم زد و قتل های زنجیرهیی سران جهاد و مقاومت بیشتر شد، هرکه هرچه توانست کرد. کم کم مهره های فاشیزم به کناره های ارگ رسید و در نتیجه آقای کرزی را در چنگال خود گرفت، این بود که جناب شان تروریست های اجنبی را برادر خواندند و با بذل و بخشش سرمایه های ملت مفتخر شان گرداند.

هر انتحاری که دستگیر می شد با بخششی فروان از سوی آقای رئیس جمهور دوباره به وزیرستان جنوبی فرستاده می شد تا این پول ملت را صرف تهیه مواد انفجاری بیشتری کند برای ویران کردن افغانستان. رابطۀ دوستانۀ حکومت ما نتوانست با پاکستان تعریف خود را دریابد، پشت هر موشک پراگنی پاکستان به خاک افغانستان بازهم آقای رئیس جمهور آن ها را دوست خطاب می کرد و زیر لب عمل شان را گویا تقبیح می کرد و روز به روز حلقۀ ارگ تنگتر می شد تا جایی که در بیشترین ولایت های جنوبی کشور، پول ملی ما چَلُش نداشت و به جای آن کلدار پاکستانی رایج بازار بود. بازهم آقای رئیس جمهور دم از تمامیت ارضی(؟) می زد.

کشمکش های قومی به اندازی دامن زده شدکه در هیچ زمانی به چنین گرمی دامن زده نشده بود، شناسنامۀ برقی و قانون وزارت تحصیلات عالی نهایی نشد فریاد های مردم و نماینده های مردم در این زمینه همه بی پاسخ ماند. واکنش مدنی و دموکراتیک هم کدام اثری در زمینه نگذاشت کوتاه اینکه به دموکراسی و ارزش های انسانی- شهروندی جز توهین چیزی دیگری فراچنگ نیاورد.

در هر انفجار و انتحار این مردم بی دفاع کشور بودندکه قربان می شدند،رنج فقر و گرسنگی را هم مردم ستم دیدۀ این کشور بودند که کشیدند.اگر فساد ، چپاول و رشوه ستانی هم بود بر شانه های این ملت گرانی میکرد، نه آن آقای کارتن کلان.

تنها افغانستان تبدیل به میدانی شده بودکه یک کتلۀ کوچک باد آورده سرگرم تقسیم چوکی ها و سرمایه های سرازیر شده به کشور بودند. پاسداشت از ارزش های به دست آمده به خون ملت کمرنگ شد و از بین رفت، هر یک از قدرتمندان برای دوام قدرت شان تشنج های سازمان یافته را به میان آوردند،نه دزدی جزا دید و نه خاینی؛ این فرصت طلایی به سادگی قربانی خواست های شومی چند فرد مغرض عقده یی شد.

بودجه اختصاص داده شده به ولایت ها نا عادلانه و بسیار ستم گرانه بود، تقسیم چوکی های شورای ملی هم نهایت نا عادلانه و ستم گرانه بود، چیز بسیار مهم و چالش بر انداز سرشماری نفوس کشور بودکه بنا به دلایل سیاسی و علت های فاشیستی انجام نشد و مهم تر از همه اینکه ما یک کشور مصرفی بودم و مصرفی تر شدیم،خیلی ها وابسته شدیم.

زمام امور بیشتر به دست کسانی داده شد که با مردم رنج دیدۀ این کشور بیگانه و وحشی بودند،به جغرافیا و اقلیم این کشور آگاهی و آشنایی نداشتند، برنامه های را که ریختند هیچ کار آیی را نداشت و پاسخ مثبت نداد، سرمایه و زمان از دست رفت مگر چیزی به دست نیامد، تعینات مبناهای قومی را به خود گرفت و فاشیزم بیداد کرد، تولیدات گندم ما به گفت آقای غنی نسبت به گذشته کم و کمتر شد(اما آقای غنی نگفتند که چرا تولید گندم ما نسبت به گذشته کم شد).

مردم از حکومت متنفر شدند و فاصلۀ خویش را بیشتر کردند، فقر و فساد را که نپرس. حلقهای به وجود آمده در ارگ ریاست جمهوری تنها در فکر تمدید قدرت و سلطۀ خویش بودند، گرچند از روزهای نخستین هم این امر آشکار بود اما حالا بیشتر آفتابی شده است و ملت بعد از 13 سال تازه دانستند که در گروگان یک گروۀ فاشیست بوده اند.

حکومت اگر با پاکستان مدارا می کرد؛ اگر با طالب مدارا می کرد؛ اگر با فساد و بی نظمی مدارا می کرد حالا دانسته شدکه همهی این گذشت ها بهانهی برای اسارت ارادۀ ملت و انحصار قدرت به سود قبیله بوده است. در این 13 سال حکومت ما هیچ تعریفی از دوست و دشمن نداشت تنها این ملت بودکه قربانی نقاط کور دولت داری در افغانستان میشد.

جامعۀ جهانی و کشور های همکار با ما هم صادقانه راه نرفتند، آن ها با مفسدین یکجا بر یک خوان نشستند و به شرف این ملت خندیدند و بیشترینه اذعان کردندکه این جغرافیا قابلیت باروری ارزش های مدنی و انسانی را ندارد بِهتر است سکویی ساخته شود برای خیزش های بعدی ما.

حالاکه ما نه ملت شده ایم و نه ارزش های دموکراتیک در میان مان نهادینه شده است پس بِهتر نیست که یک آسیب شناسی کلی شویم و دلیل ملت نشدن و وحشی بودن مان را با ارزش های قرن بیست و یکی به بررسی بگیریم و بگیرند؟

به دید من همهگان میدانند که مشکل محوری ما در کجاست؟ ما چرا در گذر دوصد و چند سال هنوز هم خشکیم و با تحجر تنیده؟ آشکار است ما هرچه خویش را به کوچۀ حسن چپ بزنیم به همان اندازه آسیب می بینیم، سرمایه های باد آوردۀ جهانی مصرف شد ما هنوز 80% زیر خط فقر هستیم. پشتی بانی جامعۀ جهانی مارا به جایی نرساند پس چه امیدی برای بِهبودی و پیدایی کنده ها و مغاره های زیست انسانی ما وجود دارد؟خوبست اگر ما زنجیر های اسارت کهنسنگی و قرون وسطایی را بشکنیم ویک باره چون پرندهای خویش را در آسمان زیست انسانی و الهی رها سازیم.

جز این راهی دیگری نیست.

نصرالله نیکفر 11/4/1392 کابل

نصرالله نیکفر ...

ما را در سایت نصرالله نیکفر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 33 تاريخ: شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 17:05

صفحه بندی